“She was obsessed with the idea of breaking with everything she had ever known or experienced, and starting on something new.” ―Boris Pasteak,Doctor Zhivago...
ادامه مطلببنابر ساعت نقره ای ام، امروز یک ساعت دیرتر از معمول به خانه رسیدم. به خانه که نه، همان خیابانی که خانه درش است. جلوی آن در سفیدی که چند پله پایینتر از سطح پیاده رو است و من هر روز انجا مکث میکنم و نگاهی به ساعتم می اندازم. امروز چند ثانیه بیشتر به ساعتم خیره شدم، و وقتی سرم را بالا گرفتم نگاهم به نگاه پسرک گره خورد. 8،9 ساله میزد و گونی کثیف بزرگی روی کمرش گذاشته بود. وقتی من نگاهش کردم، لبهایش شروع به تکان خوردن کردند. فکر کردم دارد به من چیزی می گوید. بیشتر که دقت کردم دیدم دارد ترانه می خواند. همانطور که چشم از من بر نمیداشت، دهانه ی گونی را توی مشتش جمع تر...
ادامه مطلب